تبليغاتX
به وبلاگ اختصاصی علی عابدین زاده خوش امدید لحظات خوبی داشته باشید با عشق آغاز کردیم و با عشق به پایان می بریم زندگی با عشق را دوست دارم

بی تو هرگز


از خدا پرسيدم

از خدا پرسيدم

كه چرا همه ي انسان ها را خوب نيافريدي؟

گفت اگر همه خوب بودند ديگر خوبي معنايي نداشت

پرسيدم چرا نبايد همه ي ما خوشبخت باشيم؟ و هميشه از زنده بودمان لذت ببريم

گفت اگر هميشه در حال خوشگذارني و هيمشه خوشبخت باشيد

چندي نميگذرد كه از زندگي سير خواهيد شد

زيرا آنگاه هرگز معناي حقيقي خوشبختي و لذت را نمي فهميد

پرسيدم چرا همه ي ما را زيبا و خوش ظاهر نيافريدي؟

گفت آنگاه همه ي شما به خاطر داشتن چهره اي زشت اندوه گين ميشديد

چراكه زيبايي را درك نميكرديد

كمي به فكر فرو رفتم

با خود گفتم او براي تمام سوالاتم پاسخي قانع كننده دارد

در همين فكر ها بودم كه گفت

چرا اينها را ميپرسي؟

من نه در خوشبختي

نه در بي چارگي

نه در شادي هايت

و نه غم هايت

و نه در هيچ پستي و بلندي زندگيت دخالتي نميكنم

كمكت ميكنم

اما خوشبختيت را مديون زحمات خود هستي

و بدبختيت هم ثمره ي بي كفايتي خودت است


چرا خوبي هاي ديگران را از من

و بدي هاي خودت را نيز از من ميداني؟

من مانند پدري تمام شما را به يك اندازه دوست دارم

و به تمام شما يه يك اندازه نعمت دادم

حالا اگر برادرت بيشتر از تو دارد

دليلش آنست كه با تدبيري بهتر و در راهي مناسب تر

نعمت مرا به كار گرفت

تو هم اگر ميخواهي مثل او باشي

مثل او تلاش كن

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط علی |

بالهایت را کجا جا گذاشتی

پرنده بر شانه هاي انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.


پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟


انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.


پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.


انسان ديگر نخنديد. ا

نگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد،


چيزي که نمي دانست چيست.


شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.


پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است.



درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود.



پرنده اين را گفت و پر زد.


انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد :



روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.


اما تو آسمان را نديدي.



راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "




انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.





آنوقت رو به خدا کرد و گريست....



__________________

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط علی |

راز و نیاز با خدا



الا ! ای مهین مالك آسمانها
كجا گیرم آخر سراغت كجایی ؟
غلام وفای تو بودم _ نبودم ؟
چرا با من با وفا بی وفایی ؟
چه سازم من آخر بدین زندگانی
كه ریبی است در بیكران بی ریایی
چسان خلقت مهمل است اینكه روزم
فنا كرد – كام قدر – بر قضایی !
بیا پس بگیر این حیاتی كه دادی
كه مردم از این سرنوشت كذایی !
خداوندگارا !
اگر زندگانیست این مرگ ناقص
بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !
دو صد بار میكشتم این زندگی را
اگر میرسیدی به زور تو ، زورم !
كما اینكه این زور را داشتم من
ولی تف بر این قلب صاف و صبورم !
همه ش خنده میزد بصد ناز و نخوت
كه من جز حقیقت ز هر چیز دورم !
بپاس همین خصلت احمقانه
كنون اینچنین زارو محكوم و عورم ؟
چه سود از حقیقت كه من در وجودش
اسیر خدایان فسق و فجورم ؟
از آن دم كه شد آشنا با وجودم
سرشكی نهان در نگاه سرورم
چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقیقت »
كه پامال شد زیر پایش غرورم
خداوندگارا!
تو فرسنگها دوری از خاك دوری
تو درد من خاك بر سر چه دانی ؟
جهانی هوس مرده خاموش و بیكس
در این بینفس ناله آسمانی ...
زروز تولد همه هر چه دیدم
همه هر كه دیدم تبه بود و جانی
طفولیتم بر جوانی چه بودی
كه تا بر كهولت چه باشد جوانی !
روا كن به من شر مرگ سیه را
كه خیری ندیدم از این زندگانی!
مگر از پس مرگ – روز قیامت
خلاصم كن زین شب جاودانی!
بمن بد گمانی؟ دریغا ! ندانم
چسان بینمت تا چنانم ندانی؟
نه بالی كه پر گیرم آیم به سویت
نه بهر پذیرایی ات آشیانی!
چه بهتر كه محروم سازم تو را من
ز دیدار خویش و از این میهمانی
مبادا كه حاشا نمائی بخجلت
كه پروردگار لتی استخوانی !
خداوندگارا !
تو میدانی آخر ، چرا بی محابا
سیه پرده شرم و رو را ندیدم !
مرا ز آسمان تو باكی نباشد
كه خون زمین می طپد در وریدم !
من آن مرغ ابر آشیانم كه روزی
ببال شرف در هوا می پریدم !
حیات دو صد مرغ بی بال وپر را
برغم هوس – از هوی می خریدم
بهر جا كه بیداد میكشت دادی :
بقصد كمك ، كوبه كو می خزیدم !
بهر جه كه میمرد رنگی ز رنگی
بیكرنگی از جای خود میپریدم !
من آن شاعر سینه بدریده هستم
كه عشق خود از مرگ می آفریدم !
چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم
ز شاخ حقیقت هر چه چیدم!
ولی ناخلف باشم از دیده باشی
كه باری سر انگشت حسرت گزیدم !
ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزیدم !
خداوندگارا !
ز تخت فلك پایه آسمانها
دمی سوی این بحر بی آب رو كن
زمین را از این سایه شیاطین
جنین در جنین كین به كین رفت و رو كن
سیاهی شكن چنگ فریادها را
به چشم سكوت سیاهی فرو كن !
همیشه جوانی تو ، پیر زمانه !
شبی هم " جوانی " بما آرزو كن !
كه تا زیرورو نسازم آسمانت
زمین را بنفع زمان زیر رو رو كن !



ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط علی |

امروز تولدم 

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط علی |

می دانم



 آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟






روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته بود: " اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ" براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافت


نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم. فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد




ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط علی |

عشق

 



تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر ! 

شاید رفتن به مجلس بهنام سخت بود اما وقتی رفتم دیدم تنها  نیستم

همه  بچه های دانشگاه بودند و وقتی قرآن میخوندیم همه با هم گریه میکردم.....

در دور ترین و بدترین کابوسم دیدن عکس دوستام اونم با روبان مشکی نبوده و نیست.... کاش میشد کاری کرد..... عکس بهنام مثل همیشه با یه لبخند شیطون... اما دیگه نیست که شیطنت کنه...

بین ما همیشه زنده است..... خدا رحمتش کنه

به هر حال خدا بهنام و برادرش و داییش که تو این حادثه از بین رفتند و بیامرزه و من مطمئنم که جای اونها خوبه.... فقط ماییم که ناراحتیم... خدا به مادرش هم صبر بده.....

بچه ها براش فاتحه بخونید....


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط علی |

گفتگو با خدا»


 

گفتگو با خدا»




خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني؟

گفتم : اگروقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد : وقت من ابدي است.

چه سؤالاتي در ذهن داري كه ميخواهي از من بپرسي؟

چه چيزبيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟

خدا پاسخ داد :

اينكه آنان از بودن در دوران كودكي ملول ميشوند. عجله دارند كه زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند.

اينكه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول ميكنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميكنند.

اينكه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان ميشود. آنچنان كه ديگرنه در آينده زندگي ميكنند و نه در حال.

اينكه چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هردو ساكت مانديم.

بعد پرسيدم :

به عنوان خالق انسانها ميخواهيد آنها چه درسهايي اززندگي را ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد :

ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما ميتوان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.

ياد بگيرند ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد. بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه ميتوانيم زخمي عميق دردل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم وسالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشش بخشيدن ياد بگيرند.

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها راعميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابرازكنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند كه ميشود دونفر به يك موضوع واحد نگاه كنند وآن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

وياد بگيرند كه من اينجا هستم هميشه...


flower


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط علی |

دوست دارم خداااااااااااااااا

زندگی می گذرد

ما مانده ایم و سر نوشت پیر

زندگی مثال جاد هایست
من و تو

دو عابریم

باید بگذریم

قدر دورتر ز سر نوشت

یا پا به پای هم

زندگی دفتریست پر از برگ های سبز و زرد

پر از عشق آرزو و درد

و پس زندگی می گذرد... تنهایم نگذار


flower flower flower flower flower flower flower
flower flower flower flower flower flower
« خدايا »




خدايا!هر بار که صدات زدم ميخواستم چيزي ازت بخوام...اما اينبار فرق ميکنه صدات ميکنم ولي ديگه هيچي نميخوام چون ميدونم کمکم نميکني چون ميدونم تو هم مثل بقيه منو به خاطر گناه هاي مرتکب نشده محکوم ميکني خيلي سعي ميکنم بفهمم چرا من بايد بشم؟ اما نميفهمم ، نميفهمم چرا لحظه اي نميرسه که احساس شادي کنم احساس رضايت کنم احساس کنم منم ميتونم مثل بقيه بدون دردسر عاشق بشم بدون دردسر احساساتم رو به زبون بيارم و به کسي که دوستش دارم بگم...

مگه چي کار کردم که اينطوري بايد جواب بشنوم؟

خدايا بنده هات رو آفريدي تا با من لج کنن تا قلبم رو داغون کنن.مرد و زن دختر و پسر کوچيک و بزرگ غريبه و آشنا مامور آزار منن.

واسه چي از محبت کسي که ميخوام محرومم؟ واسه چي از عشق کسي بي بهره ام که لحظات زندگيم رو به خاطر اون زندگي ميکنم؟

واسه چي؟ من که سعي ميکنم خوب رفتار کنم من که سعي ميکنم محبت کنم و احترام بذار مسعي ميکنم نشون بدم که قلبم مهربونه ولي بقيه ميخوان خلاف اينو ثابت کنن؟

نميخوام هيچي نميخوام، نه دوست ميخوام نه دلسوز نه عاشق...

فقط ميخوام آروم باشم فقط همين...آرامش چيزي که هرگز بهش نميرسم مگر اينکه اي خدا خودت يه کاري کني من اگه آرامش داشته باشم همه اين چيزايي که آرزوشون رو ميکنم رو دارم... خواهش

خدايا من اشتباه کردم که گفتم تو کمکم نميکني... ميدونم...تو هميشه هستي به حرفام گوش ميدي ولي اي خدا اينبار مثل هميشه نيست من اينبار فقط از تو آرامش ميخوام... ميخوام آروم بشم کاش يه روز برسه از ته دلم از شادي بخندم نه از تظاهر...

کاش يه روز برسه از شوق گريه کنم نه از غصه ، نه از غم اون کسي که نفس هام هم به خاطر اونه!

خدايا! چرا آفريديم؟ براي حسرت؟ براي احساس گناه؟ چرا کاري نکردم ولي بايد خودم رو گناهکار بدونم؟

چرا بقيه نميخوان حتي با يه لبخند نشون بدن که دوستم دارن با اينکه ميدونم ندارن؟

خدايا ديگه اينا برام مهم نيست فقط آرامش ازت ميخوام... ميدونم تا زماني که زنده ام اين آرامش رو پيدا نميکنم حتي اگه سال ها و ماه ها دنبالش بگردم...

خدايا به من آرامش بده... يه آرامش ابدي.......................


flower

« طناب »




داستان درباره يك كوهنورد است كه ميخواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي ماجرا جويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار را فقط براي خودش ميخواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي هاي كوه را در بر گرفت ومرد هيچ چيز را نميديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور كه از كوه بالا ميرفت چند قدم مانده بود تا قله كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط ميكرد از كوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش ميديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود ميگرفت.

همچنان سقوط ميكرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

اكنون فكر ميكرد مرگ چقدربه او نزديك است. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه ي سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد « خدايا كمكم كن!»

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده ميشد جواب داد از من چه ميخواهي؟

ــ اي خدا نجاتم بده!

ــ واقعا باور داري كه من ميتوانم تو را نجات دهم؟

ــ البته كه باور دارم.

ــ اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن.

يك لحظه سكوت

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات ميگويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و دستهايش محكم طناب را گرفته بود...

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.




و شما؟ چه قدر به طنابتان وابسته ايد؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟

در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد. هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.

هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را تا دست راست خود نگه داشته است.



flower flower flower flower flower flower


« خدا هست »





مردي براي اصلاح سروصورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت :


آنها درباره موضوعات و مطالب مختلفي صحبت كردند. وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت :

من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.


مشتري پرسيد:

چرا باور نميكني؟


ــ كافي است به خيابانها بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض ميشدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود ميداشت نبايد درد و رنجي وجود داشت. نميتوانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه ميدهد اين چيزها وجود داشته باشد.


مشتري لحظه هي فكر كرد اما جوابي نداد چون نميخواست جروبحث كند.

آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تاييده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود.


مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آريشگر گفت:

ميداني چيست؟ به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.


آرايشگر به تعجب گفت :

چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم من همين الآن موهاي تو را كوتاه كردم.


مشتري با اعتراض گفت :

نه!آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچ كس مثل مرري كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نميشد.


ــ نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نميكنند.


مشتري تأييد كرد :

دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نميكنند و دنبالش نميگردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد...!!!


flower flower flower flower flower flower flower flower

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط علی |

فال


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط علی |

من تو ماه

 

_________________

 

به یاد بیاور وقتی به آسمان پر ستاره نظر می اندازی...

و تک تکشان را می شماری

هیچ فکر کردی که یکی از ستاره ها کم است؟..

تو سکوت شب زیر نور ماه

چقدر دلم هوای نوازش موهاتو کرده بود

وقتی سرتو روی پاهام میذاشتی و من دستمو بین موهای بلند ومواجت جا میدادم

عطر تنتو خیلی نزدیک..درون خودم..حس می کردم

وقتی هر دو با هم قسم میخوردیم همیشه با هم بمونیم

زیر نم نم بارون عشقو زمزمه می کردیم

بوی یاس و اقاقی بوی عشق بوی التماس دو نگاه ... بوی احساس

توی مشامم می پیچید

آخ که دنیا چقدر کوچیک بود

به اندازه ی همون باغچه با گلهاش ٬ عمیق تا ماه

موهای خیسمون رو به دست باد می سپردیم و با شقایق می خندیدیم

دنیا شیرین بود مثه لبخند قشنگ تو
حالا من تنها نشستم...اما در کنارم تورو احساس می کنم

تویی که با من در حضور ماه با من قسم خوردی به عشقمون به پاک

همینم بود و حالا من میدونم

تنها یه جا زیر نور ماه نشستی و به صدای گریه ی بارون گوش میدی

میدونم

من و تو با همیم اگه در واقعیت این طور نباشه

توی رویام تکی عشق من

_________________
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون شود مهرت
ولي اهسته مي گويم الهي بي اثر باشد


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط علی |

يک عاشقانه دردناک

 
 
يک عاشقانه دردناک
شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم
خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي
 ....خاموش ماندم
با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس
مرا به مرگ نزديک کردي.....خاموش ماندم
ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .
ميخواهم حس بي تو بودن را از دل پوسيده ام خط
بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد غم
هايم را با ناله زمزمه ميکنم
حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه
ساکت بمانم و غم از دست دادن تو را بر شانه هاي
 کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها
مي ايستم و به گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم
 که چگونه بر بال ابرها مينشستيم و رها از هر نگاهي
 خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت ميکرديم
آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد
و با همان خنده به پايان رسيد که مرا به آتش کشيد ولي
 تو هميشه نميخنديدي بر عکس من .گويا لبخندهاي تو را
هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند که
 غم بر دشت آرزوهامان بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي
 و در پاسخ نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام لبهايت را جمع
ميکردي و بر گونه ام بوسه ميزدي و من آرام ميشدم و حالا
 دليل اينهمه غم تو را فهميدم يادم ميايد دستانت را بر موهايم
 مي کشيدي و لذت را با اطمينان حس ميکردم ناگهان بر
 افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و
 مرا با خود برد و پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟
باز در خود فرو رفتي ...با حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم
و گريه اي سر دادم که گوشهايت را گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو
با همان غم هميشگي که در چشمانت موج ميزد دستم را
 گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه کردي :گاهي
از تقدير نميشود گريخت کودکم :
آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر
دلم نهاده بودي ..بيصدا رفتي
اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه
سرد اتاق ميکشم و بر کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال
است که تو نيستي ولي من همچنان نفس ميکشم و هنوز نمرده ام
 تو ميدانستي عمرت قد گلهاي سرخ است و زود ميروي و من نفهميدم
چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد
ولي چشمانت همان غم را داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي
و صبورانه مرا مينگريستي دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام
 دراز کشيدم نميدانم چقدر طول کشيد ولي باز هم من بودم و تو
باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار
جسمي بي جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود
بردند به يک جا که فقط غبار بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي
 نکردم ولي تو لبخند زدي و برايم آرزوي خوشبختي کردي وقتي خاک سرد
 تو را در آغوش کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها گذاشته اي و ديگر بر
 نميگردي به کنارم و به ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره هايم اشک
ريختم ....از اشکهايم خاک هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدي
دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش بگيرم
هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکني
گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...


کودک غمگین ابرها بارون
 
 

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط علی |

تو باختی...

تو باختی...

نامه اي بر اب و بر باد

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي
نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه

نگرانم

نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد
روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود
اما روزها خواهند گذشت
و
تو
آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد

ميدانم

من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي
به خاطر
به خاطر خودت
اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورم بود کنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد

تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي

بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي
بخند به همه بگو که شادي
ولي من که ميدانم
حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي
آخر انچه تو با من کردي خارج از توان
تو
بود
هرگز باور نداشتم اينچنينم کني

هرگز

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو

افسوس

افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه يک فريب بود
ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست
و درپي شانه اي براي گريستن

نميدانم يادت هست

چگونه دلي که در دستانت بود
براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي
تا انجا که توان داشتي فشردي
که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان
گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني
اما تو حتي نگاه هم نکردي
نگاه نکردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست
منم
مني که تمام زندگيم بودي
مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توی سرد دل
به چه سان اشک ريختم

که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و
من تنها يه بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم
چه برايت کم گذاشتم
که بي من قصد رفتن کردي
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم
کاش

کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد
کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم
کاش.........
وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي
اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي
هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد
ندانستي بي تو هيچم
هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود
که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟
بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي
به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي
اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم
آخر باکم نبود
چون خيالم بود تو با مني

......
روزها خواهد گذشت
تو با عشقي دگر
با شادي و شور
با تب وتاب
لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد
و
من با آتشي به جان و زهري به کام
خواهم سوخت
خواهم درد کشيد

و زان پس ز ميان خاکسترم
چون ققنوس افسانه ها
جوانه مي زنم
بهار مي شوم
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت
آنچه که با من و دلم روا داشتي
به تو بازخواهد گرداند
نه
سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را ارزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط علی |


پيوندها


کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

© Copyright 2005, All Rights Reserved template-ir/